رفیق آشنا

می رسد آنک صدای زنگ رحل کاروان
ای رفیق آشنا ترکم مکن با من بمان


 پای من در بند موم و آتش عشقت به سر
بی تو هرگز صبح روشن را نبیند شمع جان


صبح زیبای وصالت رفت و شام هجر نه
در فراق روی زیبا نگذرد هرگز زمان

م. کرمی "خرّم"
سریلانکا
۱۰ نوامبر ۲۰۱۸

روز میلاد تو ...

دیشب خوابت را دیدم. 

از درب مغازه‌ای بیرون آمدی. ساکت و آرام. رو به رویم ایستادی و با نخ شرم، نگاهت را به زمین دوختی. صدایت کردم. با همان نامی که دوستش داشتم. بی حرکت بودی مانند مجسمه آزادی! سرد و بی تفاوت. بی احساس، ساکت و بی حیات. انگار ساخته شده بودی برای حرف نزدن و تنها، ایستادن. دوباره صدایت کردم. دستهایم را در جیبهایم فرو کردم و لعنت فرستادم بر تمام مالیخولیاهایی که اساسشان بر بودن چیزی استوار هست که نیست. و تو بودی و تو نبودی. عبور کردم از کنارت. سرد بودم، بی تفاوت، بی احساس و ساکت و بی حیات. تمام رنگها خاکستری بود. قدم برداشتم و از آن مالیخولیای بی‌روح، آهسته گذشتم و دلم با تو ماند... .

و تو صدایم کردی، با همان نامی که دوستش داشتی. ایستادم و شدم مالیخولیای تو، همان مجسمه‌ای که حتی آزادی تحرک هم ندارد و نامش، آزادی است.

م. کرمی "خرّم"

21 نوامبر 2017

سریلانکا

باران آبانی برای آبان بارانی

باران می بارید و من آنچنان خیس شده بودم که کرختی مرطوبی جای خستگی پیاده روی هایم را گرفته بود. عاشق شده بودم. قدمهای کوتاه و آرامم در خیابان گواه ادعایم بود. مصمم بودم و طراوت باران شبانگاهی الهامم میکرد به عاشقانه ترین شعری که سروده بودم. و نوشتم تمام چیزی را که یک دل بهانه اش کرده بود چند سالی. عاشق کشی رسم چشمان غزال من بود. ناگفته, حرفم را خواند و سرکشید از من.و من ماندم و بارانی که امشب دوباره خیسم کرد.دیوانه را ماه تمام, مشوش سازد و عاشق را باران شب. لبت چو موی جمل, سرخ و آتشش باقی.

م.کرمی

سالهای عاشقی نه چندان دور

۳۰ آبان ۹۲

اصفهان