رفیق آشنا
ای رفیق آشنا ترکم مکن با من بمان
پای من در بند موم و آتش عشقت به سر
بی تو هرگز صبح روشن را نبیند شمع جان
صبح زیبای وصالت رفت و شام هجر نه
در فراق روی زیبا نگذرد هرگز زمان
م. کرمی "خرّم"
سریلانکا
۱۰ نوامبر ۲۰۱۸
م. کرمی "خرّم"
سریلانکا
۱۰ نوامبر ۲۰۱۸
از درب مغازهای بیرون آمدی. ساکت و آرام. رو به رویم ایستادی و با نخ شرم، نگاهت را به زمین دوختی. صدایت کردم. با همان نامی که دوستش داشتم. بی حرکت بودی مانند مجسمه آزادی! سرد و بی تفاوت. بی احساس، ساکت و بی حیات. انگار ساخته شده بودی برای حرف نزدن و تنها، ایستادن. دوباره صدایت کردم. دستهایم را در جیبهایم فرو کردم و لعنت فرستادم بر تمام مالیخولیاهایی که اساسشان بر بودن چیزی استوار هست که نیست. و تو بودی و تو نبودی. عبور کردم از کنارت. سرد بودم، بی تفاوت، بی احساس و ساکت و بی حیات. تمام رنگها خاکستری بود. قدم برداشتم و از آن مالیخولیای بیروح، آهسته گذشتم و دلم با تو ماند... .
و تو صدایم کردی، با همان نامی که دوستش داشتی. ایستادم و شدم مالیخولیای تو، همان مجسمهای که حتی آزادی تحرک هم ندارد و نامش، آزادی است.
م. کرمی "خرّم"
21 نوامبر 2017
سریلانکا
م.کرمی
سالهای عاشقی نه چندان دور
۳۰ آبان ۹۲
اصفهان