دیشب خوابت را دیدم. 

از درب مغازه‌ای بیرون آمدی. ساکت و آرام. رو به رویم ایستادی و با نخ شرم، نگاهت را به زمین دوختی. صدایت کردم. با همان نامی که دوستش داشتم. بی حرکت بودی مانند مجسمه آزادی! سرد و بی تفاوت. بی احساس، ساکت و بی حیات. انگار ساخته شده بودی برای حرف نزدن و تنها، ایستادن. دوباره صدایت کردم. دستهایم را در جیبهایم فرو کردم و لعنت فرستادم بر تمام مالیخولیاهایی که اساسشان بر بودن چیزی استوار هست که نیست. و تو بودی و تو نبودی. عبور کردم از کنارت. سرد بودم، بی تفاوت، بی احساس و ساکت و بی حیات. تمام رنگها خاکستری بود. قدم برداشتم و از آن مالیخولیای بی‌روح، آهسته گذشتم و دلم با تو ماند... .

و تو صدایم کردی، با همان نامی که دوستش داشتی. ایستادم و شدم مالیخولیای تو، همان مجسمه‌ای که حتی آزادی تحرک هم ندارد و نامش، آزادی است.

م. کرمی "خرّم"

21 نوامبر 2017

سریلانکا