آرام از خیابان فرعی به داخل کوچه می پیچم. اصولا وقتی که فکرم درگیر نیست ترجیح میدهم در مسیرهای فرعی قدم بزنم تا از ازدحام فاصله بگیرم و بتوانم کمی بیشتر خالی بمانم. قدمهایم را آهسته بر میدارم و از دور مرد مسنی به نظر می رسم که نای راه رفتن ندارد. دستان بی تکلفم را آرام از جیبهایم در می آورم و تصمیم میگیرم سیگاری را جلوی جوخه آتش بسپارم. تک سیگار نحیفی است که دور از رفیقان مانده و در جیب پیراهنم شکسته شده است. دقیقا مثل خود من که دوری، زنگار به روحم پاشیده است. سیگارم را آتش میزنم و به زور پُکی میزنم تا جبران شکستگی تنه سیگار را بکند. بی توجه به پیاده روها که شاد و غمگین از کنارم می گذرند در خودم می پیچم و راه میروم. به روزهایی فکر میکنم که جوانتر بودم و بیداریهای شبانه ام زاییده شور جوانی ام بود. روزها می نوشتم و شبها میخواندم. شبها مینوشتم و روزها می خواندم. البته که پرکار بودم. شاید گوشها و چشمهایی بود که میخواندند و می دیدند. ماشینی از کنارم رد می‌شود. کمی به خودم می آیم و به سمت راست دیواره، کنار می کشم تا کمی بیشتر زنده باشم. بند کفشم نیمه باز است و هر آن منتظرم تا به زمینم بزند. البته سالهاست که بندها خفه می کنند تا به زمین بزنند. راستی روزگاری بندی داشتم در دست و فکر صیدی در سر و غزالی چابک و تیزرو در دشت که غزالترین غزال بود. حال که دیگر نه رمقی به پایی مانده و نه قوتی به دستی و نه سویی به چشمی و نه غزالی به دشتی.

به در خانه می رسم. سیگارم خیلی وقت پیش تمام شده و آسمان صاف  است. صندوق پستی جلوی در را نگاهی می اندازم که مثل همیشه خالی است. انگار بود و نبودش زیاد فرقی نمی کند و فقط تخم امیدی در دل من می کارد که شاید صندوق، روزی دامی باشد برای صیدی!

بگذار تا برای غزالی، غزل کنم

لب وا کنم به شعر و جهان را عسل کنم

یوسف که نیست خاطر ما را جلا دهد

پیراهنش به گریه و ماتم، بغل کنم

 

م. کرمی "خرّم"

گچساران

19/1/95