مدت زمان زیادی از آخرین نوشته ام در بلاگ می گذرد. البته گهگاه در دفترم می نویسم ولی جابجا کردن نوشته ها از روی کاغذ به دل فضای مجازی بسیار سخت است. انگار نوشته ها هم خسته می شوند وقتی که روی کاغذ جاری می شوند. یا شبیه رد خونی روی اثاث خانه مقتول است. کسی نه رغبتی به پاک کردن اثاث می کند و نه دل به جابجایی آن می دهد ولی امشب شاید بتوانم قدری بنویسم.

گاهی وقتها به زندگی یک مگس بسیار فکر می کنم. موجود جالبی است. مثل خیلی از حشرات دیگر شاخک دراز و طویلی ندارد و انگار سیستم هدایتی و راهبریش پیشرفته تر از سایرین است. حتی خیلی جالب پرواز می کند. مثل یک جنگنده ویراژ می دهد، جاگیری می کند، روی اعصابت راه می رود و نهایتا در عین ناباوری ممکن است زیر صفحه روزنامه صبحگاهی له شود.

این پرنده مزخرف می تواند 2 تا 3 هفته زندگی شایسته و در خور خود داشته باشد.  در 24 ساعت پس از تخم ریزی مگس ماده، چشم به دنیای پر از لجن خود باز می کند و زود بالغ می شود. عمر کوتاهی دارد. در این مدت کوتاه هم به بازی های کودکانه خود می رسد، هم می تواند سوار بر ماده ای توانا جفت گیری کند و لذت عشقی ببرد و هم می تواند در اواخر عمر چنان سنگین وزن شود که حتی نتواند از جا بپرد.

خیلی دوست دارم از مگسی بپرسم که آیا وقت کم نمیاورند؟ چطور دنیای اطرافش را می شناسد؟ چگونه قادر به دل بردن از مگس دیگری است و چگونه درد زایش را تحمل می کند؟

انسان به طور متوسط به اندازه عمر متوالی 1500 مگس زندگی می کند. ولی مطمئنا بسیاری از انسانها کمتر از یک مگس پرواز کرده اند. کمتر آشغال خورده اند. دیرتر عاشق شده اند و گاها زودتر مرده اند. ولی گمان نکنم که هیچ انسانی مهارت زندگی 3 هفته ای یک مگس را داشته باشد. انسان  آنقدر به جاودانگی افسانه ای اندیشید تا خود را از عیش نزدیک، دور ساخت. آنقدر غرق این عطش شد که حتی چکه چکه های ساعت عمر خود را هم ندید .

من عاشق خواهم ماند.

 

م. کرمی "خرّم"

گچساران

4 آبان 94