وقتی که عاشق می شوی، به معشوقه ات دل می بندی، خیالاتی می‌شوی و دوست داری همه چیز را به معشوقه ات  ختم کنی.حال اگر این معشوقه در بعد مکان تو نگنجد قضیه جالب تر هم می شود. مثل یک اعدامی نفرین شده که فقط منتظر یک لحظه در زندگی خاکستری خود بوده و آن پاره شدن طناب داری است که قرار است روزی بر گردنش جا خشک کند.

خیلی اتفاقی با همدیگر در خیابان قدم میزنیم. اصولا او اهل قدم زدن با هیچ کسی نیست و این من هستم که از این همنوردی لذت می برم. دوشادوش همدیگر و البته با قدری فاصله که شرط اینگونه  قدمزنی های دوستانه – البته فقط دوستانه – است. دوست دارم اندکی نزدیکتر به او باشم تا بتوانم عطرش را بو کنم، هارمونی قدمهایش را ضبط کنم و البته قدش را تا ابد در خاطرم بسپارم.

گاهی او را غزال صدا می‌کنم که شاید بیشتر به خاطر آن است که چنبر کمند عشق من هرگز به ساق پایش هم نرسیده است. گاهی هم معشوقه و گاهی هم دوستی ماورای کسب من.

شب و روزمان یکی نیست و وقتی که من خوابم او بیدار است و وقتی که من بیدارم جز پلکهای بسته چشمانش چیزی نمی بینم. امان از بعد مکان که به بعد زمان هم می کشاند تمام ما سوی الله را.

بارها شنیده ام که پیروان مسلک‌ها از رسولان خویش معجزه می‌طلبیدند بر حقانیتشان حال آن که من از طلب تماشای رسول خویش نیز عاجزم. باری معجزه رسول من اظهار عجز رهرو خویش از وصال است.

بیهوده می نویسم. نه معشوقی وجود دارد و نه غزالی و نه رسولی در ابعاد مکان و زمان من. تنها طناب دار است که گردن محکومی را به گرمی می‌فشارد تا او نیز واقف بر نبود لحظه های خیالی شود.

 

م.ک

92.10.23