ساعتم را کوک می کنم تا بخامب. ساعتم واقعا کوک ندارد و مثه همه ساعتهای دیجیتالی است که روی گوشی همراه مردم سوار شده است. دراز میکشم. از کودکی تا جوانیم را مرور می کنم و بیشتر به شرایط اسف بار زندگی که مثل خمیر ترشیده ای روی تنم باد شده است، پی می برم. باور کردنش سخت است ولی کم کم دارم پیر می شوم بی عشق. روزی دلربایی گفت که چه بسا از پیچ و مهره گفتن آسانتر از دم زدن درباره عشق است. و من باور نکردم که زندگی دارد مثل ماشین می شود. باور نکردم که می شود عشق را به اندازه شش گوشه ای بد ریخت فلزی که شاید قطعه مهمی نیز باشد - همان پبچ کذایی - منزلتش را پایین آورد.

راستی سیگار را خوب دوست دارم حتی زمانی که نمی کشیدم . احساس می کنم که تنها موجودی است که هنوز دودش فراکتالی نیست و هر موج از دودش با موج دیگر متفاوت است. امان از آن دمی که بسته سیگارم مثل الان خالی باشد و مجبور شده باشم تا بنویسم و به تو - همان دلربای کذایی - بیندیشم تا کمی نیکوتیین خونم بالا بزند و تا اولین فرصت درد بی سیگاری را به باد دهم.

بی هدف می نویسم. انگشتانم روی کلمات دارد وول می خورد و بی آن که مغز خسته ام فرمان دهد دارند فشار میدهند کلمات را. اولین بار که عاشق شدم یادم هست. آنقدر مست بودم و دلگرم که شعری در وصفش نوشتم و آن گونه به دستش رساندم که فرصت حاشا برایم نماند و او ... . و حالا نه او هست و نه منی که شعر گفته بود.

زندگی تخمی دارد به طرز وحشیانه ای با من تا می کند. این حق من نیست و دارد از ناحق بودن اوضاع سوء استفاده می کند. کسی در کنارم نیست و دارد تنهایی غرقم می کند. کسی حرفم را نمی فهمد. کسی دردهایم را نمی بیند. دردهای جسمی ام به درک. از درد کردن کلیه و مثانه و تیر کشیدن قلب و تیره شده دیده و امان بریدن درد فقرات و گهگاه خون دماغ شده و سپید شدن مو و درد مفاصل که بگذریم میرسیم به درد روح و تیر خوردن دل و تیره شده خون جگر و درد فراق و گهگاه خواب معشوقه دیدن و این ها. دردهایم روحانی است. کسی باور نمی کند. دارم ایستاده می میرم و کسی نمی بیند تجزیه شدن منصوروارم را بر بالای دار تن. و دراز کشیده ام به امید پیغامی از یار و شیشه کدر شده است از غبار و تو نمی آیی. و من می خوابم و از دردهایم ناله میزنم در خواب تا قوت زیاد شبانه را دلیل بر آشفتگی خوابم بدانند.

من درد دارم. مثل هر زنی که پریود می شود. پاهایم، سرم و استخوانهایم دارند خرد می شوند. راستی نوار را به کجایم بچسبانم وقتی که دیواره روحم فرو ریخته است؟

بگذریم. باقی بقایتان.

م.کرمی "خرّم"

ناکجاآباد – 13/06/1392