نصف النهار
ساعت سه و نیم شب است. اینجا من خوابیده ام. کمی آن طرف تر یعنی تقریبا چند نصف النهار که دورتر شوی یکی با زنش دارد صبحانه می خورد همینطور که روی نصف النهارها میچرخی گذرت به کارخانه ای می افتد که کارگری دارد سیگار بعد ناهارش را جلوی انباری می کشد. کمی بچرخی می رسی به پسری که دارد از دختری برای یک قهوه دوستانه و عاشقانه قول می گیرد. هنوز خیره شده ای به بوسه عاشقانه شان که می رسی به مسجدی که صدای تکبیرش تا سر بازار مسگرها می رسد ... داری خمیازه می کشی که می رسی به زنی که دارد آماده می شود برای گرم کردن آغوشی برای مرد زندگیش. بی اختیار روی این نصف النهار می مانی. دوست داری تا معاشقه زن و مرد را ببینی. انگار که ندیده ای. صورت زیبای زن توی آیینه بازتاب می شود روی شیشه اتاق. اتاقی که رو به حیاط است و مردی دارد دسته ای گل از باغچه برای زنش می چیند. به امید آن که امشب دلی بدست آورد و تخمی در زهدان زن بکارد و سال دیگر بچیند کشت خود را. زن عریان می شود و مرد را صدا می زند و با لبخند مادرانهای پرده اتاق را می کشد ... و تو بی آن که بدانی نزدیکی چیست به نصف النهار من نزدیک می شوی. و مرا می بینی که خوابم و ساعتم را که هنوز سه و نیم شب است. من همیشه خوابم. حتی وقتی که بیدارم. تو فکر می کنی که چشمانم باز است و دارد می بیند. حتی در خواب عاشق می شم. تو را در آغوش می گیرم. برایت شعر می خوانم و موهایت را می بافم. و تو همیشه بیداری و خواب مرا هم نمی بینی. چقدر دردناک است که معشوقه ات، خوابت را نبیند.
ساعت هنوز سه و نیم است. زن و مرد سر صبحانه دعوایشان می شود و زن گریه می کند. کارگری سیگارش را عمیق پک می زند و به معشوقه ای که هرگز زنش نشد نامه می نویسد. دختری دارد روی تختی قهوه ای رنگ زن می شود. نماز تمام می شود و اولین چکش روی مس می خوابد. مردی خشنود روی زنش بی رمق می خوابد و من که هنوز راس ساعت سه و نیم خوابم.
نصف النهار است دیگر. چه می شود کرد. راستی روی نصف النهار که بالا بیایی به هم می رسیم . ولی تو سردتر از جایی هستی که بهم رسیده ایم. از قطب چشمایت می توانم بخوانم سردی نگاهت را.
دیگر شعر نمی گویم. موهایم بلند نیست و سیگارم را با کبریت روشن نمی کنم. اتاقم را دوست ندارم و دفتر آبی رنگم را توی کمد گم کرده ام و شنیده ام که وزیر اسبقی دوباره وزیر شده است. ساعت سه و نیم است و من برای غزال غزلی ندارم. راستی هنوز هم می توانی گریه کنی یا هوای نصف النهار دلت آفتابی است؟ راستی یاد خیابان دانشگاه شریف بخیر ... من و تو با هم عبورش کردیم هر چند کوتاه و من عاشقت بودم. ساعت سه و نیم است و مردی زنش را بغل می کند سر میز صبحانه و کارگری نامه اش را تا می کند با بغض و دختری درد زن شدن را با خود دارد و دیگی مسی ضرب می خورد و زنی اسمی برای نطفه بر می گزیند و من هنوز خوابم و تو انگار نه انگار که عاشقی شاعر پیشه داری...
م.کرمی
7/6/92
رودبار لرستان