چه شد که دور شدیم آن من و تو، زین تو و من
کدام قُلّه؟ که از یاد رفته پروازم
کدام پرده به ساز شکسته بنوازم؟
که نوحه خوان غم غربت است آوازم
« نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم »
***
کسیکه رسم سفر می نهاد اول بار
چگونه ریشه بُرید از دیار و رشتۀ یار
بر آن سرم که گر اشکم مدد کند، ناچار
« به یاد یار و دیار، آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم »
***
شبی به چهره و چنگالِ خون چکان و مهیب
به قصد جان من از راه می رسد به نهیب
دلیل راه توئی، همچنان به رغم رقیب
« من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا، به رفیقان خود رسان بازم »
***
چه شد که دور شدیم آن من و تو، زین تو و من
حریف شعر، حریف شب، شراب کهن
خوشا دوباره ، خوشا با تو ، با تو جام زدن
« خدای را مددی ای رفیقان ره، تا من
به کوی میکده دیگر عَلَم برافرازم »
***
خیال دوست، که از حال من خبر گیرد
دلم، که بال زنان تا ستاره پَرگیرد
چگونه ام نفس سردِ مرگ در گیرد
« خرد ز پیری من کی حساب برگیرد
که باز، با صنمی طفل، عشق می بازم »
***
نه بی قرار تو اَم تا حدود زمزمه رس؟
که باز با تو کنم ماجرا، نفس به نفس؟
نه بی تو می شکنم سر به میله های قفس؟
« بجز صبا و شمالم نمی شناسد کس
عزیز من که بجز باد نیست دمسازم »
گریختم ز حریفان شهر کویاکوی
سواد را ز تو شستم به آب، جویاجوی
دریغ، کان همه آسوده بود سویاسوی
« سرشکم آمد و عیبم بگفت رویاروی
شکایت از که کنم؟ خانگی ست غمّازم »
اگر چه شهر من اینجا و یار من اینجاست
بنام خواجه که شعرش صدای سبز خداست
بیاد شاخ نباتی که همچنان زیباست
« هوای منزل یار آب زندگانی ماست
صبا، بیار نسیمی ز خاک شیرازم »
***
همین، نه از طرف منزوی قلم می گفت؟
نه هر تپیدن دیوانۀ دلم می گفت؟
که چون ترانۀ خود را به زیر و بم می گفت
« ز چنگ زُهره شنیدم که صبحدم می گفت:
غلام حافظ خوش لهجۀ خوش آوازم »
تضمین زیبائی بر خواجۀ رندان، از استاد حسین منزوی
کدام پرده به ساز شکسته بنوازم؟
که نوحه خوان غم غربت است آوازم
« نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم »
***
کسیکه رسم سفر می نهاد اول بار
چگونه ریشه بُرید از دیار و رشتۀ یار
بر آن سرم که گر اشکم مدد کند، ناچار
« به یاد یار و دیار، آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم »
***
شبی به چهره و چنگالِ خون چکان و مهیب
به قصد جان من از راه می رسد به نهیب
دلیل راه توئی، همچنان به رغم رقیب
« من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا، به رفیقان خود رسان بازم »
***
چه شد که دور شدیم آن من و تو، زین تو و من
حریف شعر، حریف شب، شراب کهن
خوشا دوباره ، خوشا با تو ، با تو جام زدن
« خدای را مددی ای رفیقان ره، تا من
به کوی میکده دیگر عَلَم برافرازم »
***
خیال دوست، که از حال من خبر گیرد
دلم، که بال زنان تا ستاره پَرگیرد
چگونه ام نفس سردِ مرگ در گیرد
« خرد ز پیری من کی حساب برگیرد
که باز، با صنمی طفل، عشق می بازم »
***
نه بی قرار تو اَم تا حدود زمزمه رس؟
که باز با تو کنم ماجرا، نفس به نفس؟
نه بی تو می شکنم سر به میله های قفس؟
« بجز صبا و شمالم نمی شناسد کس
عزیز من که بجز باد نیست دمسازم »
گریختم ز حریفان شهر کویاکوی
سواد را ز تو شستم به آب، جویاجوی
دریغ، کان همه آسوده بود سویاسوی
« سرشکم آمد و عیبم بگفت رویاروی
شکایت از که کنم؟ خانگی ست غمّازم »
اگر چه شهر من اینجا و یار من اینجاست
بنام خواجه که شعرش صدای سبز خداست
بیاد شاخ نباتی که همچنان زیباست
« هوای منزل یار آب زندگانی ماست
صبا، بیار نسیمی ز خاک شیرازم »
***
همین، نه از طرف منزوی قلم می گفت؟
نه هر تپیدن دیوانۀ دلم می گفت؟
که چون ترانۀ خود را به زیر و بم می گفت
« ز چنگ زُهره شنیدم که صبحدم می گفت:
غلام حافظ خوش لهجۀ خوش آوازم »
تضمین زیبائی بر خواجۀ رندان، از استاد حسین منزوی
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 1:2 توسط مرتضی کرمی
|