بیقراری
همیشه دستهایمان خالی است. همیشه می دویم. همیشه اضطراب داریم و همیشه نگرانیم. انگار ریشه آدمی گره خورده به بی تابی. انگار قرارش در بی قراری است. آسودگی ندارد این بشر. می خواهد بخوابد ساعتش زنگ می زند. میخواهد بیدار شود ساعتش می خوابد و هر روز بهانه دارد برای تلاشهای بیهوده.
آهای انسان.... اندکی آرام بگیر!
دارد حالم بهم می خورد از این همه وول خوردن. از این همه تکاپو. از این همه گرم شدن بی مورد زمین.
انسان موجود ناسپاسی است. ذاتش این است. همان دمی که اولین لگد را به شکم مادرش زد باید حساب آخرش را هم بکنیم. این موجود بی نهایت حجیم که به زور لای پوستین نازیکی جا خشک کرده...
گیجم. منگم. نمی دانم چه مرگم شده. اصلا برای مردن هم خسته شدم. همان بهتر که زندگی کنم و فقط بخوابم. من یک انسان خائن هستم. آهای قرار ها! من بی قرار را در یابید....
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 2:43 توسط مرتضی کرمی
|