روی تخت بیمارستان دراز کشیده‌ام. دیوارهای آبی رنگ، پرستارهای سفید پوش، بوی تلخ الکلی که برای مستی نیاز به مزه دارد و تصویر کودکی که با انگشت اشاره اش سکوت مرموز و تصنعی اش را به رخ بیماران و همراهانشان می کشد، احاطه ام کرده اند. ساعت حدود 4 بعد از ظهر است و وقت ملاقات. این را می توان از گلایلهایی فهمید که دارند دست به دست می چرخند و آخر سر توی گلدانی که بی شباهت با پارچ شیشه ای نیست، خفه می شوند. بر می گردم به سوی پنجره ای که درخت چناری را قاب گرفته است. باد خنک، آرام لای برگهای پنجه ایش فرو می رود و با اکراه از آن دور می شود. متعجب هستم از این نسیم در یک روز گرم تابستانی. انگار که خواجه ای، پدر شده باشد. لباسهای گشاد بیمارستان دور تنم پیچ خورده و کف لخت پاهایم از زیر ملافه ای که تعمدا آبی رنگ است، بیرون افتاده است. ملاقات کنندگان آرام حرف می زنند انگار دارند حرفهای داغ زناشویی شان را زیر طاق چوبی کرسی نجوا می‌کنند. چیزی جز "خدا بد نده" و "ایشالا خوب میشی" را نمی توانم بفهمم. صدای کریه خنده پیرمردی را که خم می شود و پیشانی پسرش را که هم اتاقی من است می بوسد، دوست دارم. حداقل دارد مثل خودش رفتار می کند. دفتر شعرم بالای سرم است و دیگر جز شعر، هر چیزی دارد لای سینه های سفید برگ برگش می خوابد. خودکارم را پرستار بخش امانت گرفته است. واژه ای که در ادبیات پزشکی به جای پیچاندن و دو دره کردن مصطلح شده و همه گیر شده است.

ساعت حدود 4.5 است. احوالپرسی ها تمام شده و دارند میوه پوست می کنند. "بفرمایید آقا"، "ممنونم ولی مطلقا از خوردن منع شده ام" و با دستم به خرطوم تنگ و شفاف سِرُمی که بالای سَرَم آویزان است اشاره می کنم. پیرزن که بیشتر به زن همان پیرمرد کذایی می ماند، قانع شده و آرام و بدون اینکه بی احترامی کند، پشتش را به من می کند. با دیدن اندام پیرزن از پشت انگار به مهمی دست یافته باشم. آیا ممکن است که لگن خاصره زن تا لحظه مرگ رشد کند و عریض شود؟ مانند سینه هایی که با گذشت ایام آویزان شده و تا ناف زن که دیگر عجوزه ای شده می رسد. یا مثل دماغ و گوش مرد که در دوران کهولت مانند فیل می شود. صورتم را بر می گردانم به سمت در ورودی. یک یخچال کهنه و سفید که پارچه آبی رنگی روی آن دارد چرک هایش را داد می زند. در تا نیمه باز است و می توان ازدحام راهرو را که در زیر قدمهای لرزان، مصمم، مدهوش و حیران له می شود، احساس کرد. هنوز شب نرسیده ولی مهتابی های راهرو روشن است. انگار شفای بیماران در گرو روشنایی است. ساعت حدود 5 است. زن جوانی دست در دست شوهر میانسالش وارد اتاق می‌شوند. زن خوب است، اندامی کشیده دارد و با برجستگی‌های موزون و متقارنش چشم را خیره می‌کند. دماغی تیز دارد و چشمانش کمی ناشیانه سایه خورده است. شوهرش چندان چنگی به دل نمی‌زند و کت تک رنگ بد رنگش مثل درخت بیدی وسط نخلستان است. مایه دار می ماند و گرنه دستش باید از دستان دلبرکی این چنین لطیف که تیغ دماغش تیزتر از چاقوی جراحان است، کوتاه می بود. با سلامی گرم و عشوه ناک از دختر، جمع روی بر می گرداند به پیشانی اتاق و مرد میانسال آرام سلامی می دهد و دسته گلی را که معلوم است از سر نزدیکترین چهارراه به بیمارستان خریده اند به یکی از وابستگان مونث بیمار تقدیم می کند و احوالپرسی های مزخرف که بار صد لیچار را به دوش می کشند، نثار یکدیگر می کنند.

 ساعت 6 است و صدای خروسک گرفته بلندگوی بیمارستان توی سالن ها، راهروها، اتاق ها و حتی توالتهای دنج و نمناک بیمارستان می پیچد. این پایان یک روز تخمی ملاقات است.