اسفند میان تابستان
روی بوق فشار میدهم و داد میزنم:
- پدر سگ تخم حروم، مگه نمی بینی اون چراغ تخمی بالای سرت سبز شده... د یالا گوساله
البته صدای سیل ترافیک آنقدر زیاد است که راننده جلویی هرگز نخواهد فهمید عباراتی را که در وصف خانواده اش گسیل دادم!
خوب شد دست گل را قبلا سفارش داده بودم وگرنه که حتما دیرتر به بیمارستان می رسیدم. همه اش تقصیر همکارم بود. کارهایش دیوانه ام می کند. آخر امروز که نباید کارهای فردا را می کردی. اصلا شعور ندارد. همین شد که 2 ساعت دیرتر مرخصی ام قبول شد و حالا خورده ام به گرمای اعصاب خرد کن یک عصر داغ تابستانی تهران.
دود اسفند که می آید دوباره می فهمم که وقت قرمزی چراغ راهنماست. انگار از اینکه سد معبر این هزاران جمعیتی که هر کدام دغدغه خاطری دارند، شده است دارد خجالت می کشد. شیشه را پایین میدهم و اسکناس مچاله و حنا خورده ای را که یکی از مسافرین بابت کرایه داد را به دخترک اسفند افروز می دهم. تا توله سگ های دیگر مشامشان به بوی حنا باز شود و بفهمند که مرد خیّری باقیات صالحات می کند، شیشه را بالا می دهم و لای جریان آرام و کند ماشینها پیش می روم. رنگ سبز رنگ آزادی از آنارشیسم ترافیک است.
حتما زنم دیگر به هوش آمده و دارد غصه نبودنم را میخورد. سریعتر خودم را به بیمارستان می رسانم. بخش زایمان و زنان. احساس می کنم سرم آنقدر گیج می رود که متون را جابجا می خوانم. سراغ اتاقش را می گیرم و در را آرام باز می کنم. دست گل را تو می برم و خودم پشت در می مانم.
صدایی آرام که همیشه رامم کرده آهسته صدایم میزند:
- بیا تو. منتظرت بودم
و من سرخ می شوم. مثل اوقاتی که فحشم را طرف مقابل می شنود و سرزنشم می کند. لعنت به همکارم با آن موهای مجعد قرمزش. لعنت به من که توجیه می کنم. لعنت به اسفند وسط تابستان.
من، همسرم و پسرم. اولین عکس خانوادگی در بیمارستان