از خیابان می خواهد رد شود. بی اعتنا به رنگ بیمار چراغ راهنما سریع خود را به سوی دیگر می کشاند. تنش یارای رفتن را به او نمی دهد و اصرار بی اندازه احساسش بر جسمش غالب شده است. دوست دارد برود و برسد به جایی که آخرش است. مسیرش را اندکی کج می کند و از کنج پیاده رو گاهی آرام و گاهی تند قدم بر می دارد. دستهایش را آرام تکان می دهد حتی وقتی که دارد تند راه می رود. تند که نه انگار دارد از دست کسی فرار می کند. سر اولین پیچ میرود توی کوچه ای طویل که مثل روده تاب دارد. فکر اینکه کوچه به مخرجی ختم شود که صورت خوشی نداشته باشد او را از ادامه مسیر منصرف می کند. هنوز پایبند اعتقادات "تخم" مرغی خودش است.

از کوچه بیرون می پرد. دوباره خیابان بی پدر و مادر برایش آغوش وا می کند. آغوش گرم، لزج و متعفن مانند فاحشه های "شهر نو".  نفسش بوی ادرار می دهد. انگار جای شش های ناجنسش، مثانه کار گذاشته اند. فکرش هم دردناک است. باید برود. احساسش این را می گوید.

دست توی جیبش می کند. هنوز بسته ای از آرامش توی جیب شلوارش است که دیگر نخ نما شده. آرامشش هم نخ نما شده. نخی از آرامش را روی لبهای خشک و چروکش می گذارد. همیشه آتش کبریت با آن بوی گس گوگردش، طعم سرد "بهمن" را برایش مثل تیر داغ تابستان می کند.

تند تند دود می دهد بیرون. بی اختیار به ساعتش نگاه می کند. حرکت ساعت نیز به اجبار است و اکراه. هدفش راه رفتن و اندیشیدن به چیزی است. هنوز نمی داند به چه ولی میخواهد اندکی راه برود.

 

خسته که شود سر چهارراه سوار تاکسی خواهد شد .