مشهدی شب اولش است. البته مطمئن نیستم که واقعا شب اولش باشد. زنی که کنارم خوابیده و اتفاقا شب اول مشترکی داشتیم این گفته را اصرار دارد. زن محترمی است و البته مثل من، اولاد ناخلفش فراموشش کرده‌اند. هفته پیش بود که یکی از دلالان دخترش محض خنده و پس از اینکه مبلغ انگشت شماری را در قبال کار دخترک دریافت کرده بود، گفته بود: " خدا مادرت را بیامرزد ". تا صبح صدای نفس نفس غلمان‌های سگ پدر و اوه خدای من های پیرزن، خواب را بر چشمان بنده حرام کرده بود. فردا فهمیدم که پیرزن به لطف قوادهای نان به نرخ روز خور محله شان، چقدر آمرزیده شده است. البته هنوز اصرار دارد که کار دخترش، خدماتی است و بیشتر نگران آن است که نکند کارش به تولید برسد. مادر است دیگر !

بالای سرم زنی است که حتی گوشتش را هم کرم و مورچه نخورده است و فقط بوی تعفن است که بالا می زند. انسان گوشت تلخی بوده است که به لطف گوشتکوب فلزی خانه پسرش و همت مردانه عروسش فرقش با فرق همه انسان های سالم کمی فرق کرده است! دروغ چرا تا اینجا آ،آ،آ،آ همین دیروز بود که پسرش بالای سرش آب و گلاب آورده بود. عید اولش بود. گلاب را که روی خاکش ریخت و صاف رفت توی فرق افتراقی اش، فحش کشدار بود که از زیر خاک بالا می رفت. زنیکه حرمت نگهدار خاک خودش هم نبود. البته شاید من هم به جایش بودم تهی گاه پسرم را با دسته همان گوشکوب کذایی پاره می‌کردم. آخر مگر می شود به بهانه گریه بچه، رضایت داد به قاتل مادر !!! شاید پسرش هنوز با شرکت‌های خدماتی آشنایی ندارد! دلم به حال جوانان امروزی می سوزد.

زیر پایم پیرمرد با خدایی را خاک کرده اند که پروستاتش، سنگ آورده بوده است! آدم خوبی است ولی بسیار حریص و گدامسلک است. یادم است که یکی از هفتاد و هفت هزار حوری ترگل ورگلش سهوا، قبر تاریک و باریک مرا مصفا کرده بود. بسیار تعجب کرده بودم. دختر زیبا روی زیبا بوی زیبا خویی بود. مانند خورشید می درخشید. تا خواستم اندکی استخوانهای زیر کفنم را نشانش بدهم، پیرمرد با ریش فروزان و چشمان سوزان بدون سرفه و یا الله وارد قبر حقیر این حقیر شد. البته بنده بی تقصیر بودم و دفتر ثبت و ضبط الهی در حق این پیر آتش افروز، قصور کرده بود. بیچاره با خوردن سیر نشده بود و می خواست با لیسیدن دلی از عزا در بیاورد. آخر کسی نبود که بگوید پیرمرد خرفت، تو به همه آن هفتاد و شش هزار و نهصد و نود و اندی رسیدی که میخواهی به این یکی برسی! مالت را سفت بچسب همسایه ات را دزد ناموس نکن! شانس آوردم که پرده دری نکره بودم و الا پیرمرد پرده مردانگیم را آتش می زد.

سمت چپم هم درختی است که ریشه هایش کم کم دارد به پشتم می رسد. یاد عیال افتادم که اوایل زندگی مشترکمان پشتم را با انگشتان مهمیز مانندش، خراش می داد و چه لذتی بالاتر از آن بود؟ البته که بود اما حیا مانع وصف العیشم خواهد شد.