هوا کم کم داشت تاریک می شد. انگار اختیار راهم  از روزهای سرد پاییز گرفته بودند. تا ید طولای ساعت چوبی آویخته شده روی  دیوار خانه های قدیمی به شانه پنج می نشست، خورشید رنگ از چهره اش می پرید و کم کم رفع حرارت و بیاضت می کرد. اذان که از مسجد بی گنبد محله بلند شد، تازه یادش افتاد که ساعتهاست که مثل مترسک افیونی روی نیمکت سرد و زمخت پارک نشسته است و تنها جابجا کردن پاهایش از روی هم، نشان می داد که هنوز زنده است و نفس می کشد. به سرعت یک زن بدکاره ای که بساط عیشش را از خانه یک تخم حرامی مثل خودش جمع می کند، بساط دستفروشی اش را جمع کرد. امروز بازارش مثل همان نوشابه پیشاب رنگی که ناهار فقیرانه اش را رنگ زرد اعیانی بخشیده بود سرد بود. وقتی که چشم های پاکدر روز روشن خدا، نتواند کتاب های چیده شده بر روی روزنامه های کهنه و تاریخ رد کرده را ببیند، چه انتظاری باید از چشمهای هیزو شبانه داشت که تنها دنبال چریدن از مرغزار اندام فریبای پریوشان هستند. امروز خرجش داشت از دخلش بالاتر می زد. حتی نتوانسته بود یک جلد کتاب هم بفروشد. کتابها آنقدرها هم برایش مقدس نبودند که نتواند تف به صورتشان بیاندازد. اما او حتی صاحب کتاب های خودش هم نبود. حماله الکتب شده بود. صبح بساطش را روی روزنامه های سیاسی و بی مصرف می انداخت و حرکت پاندول وار مردم را نظاره گر می شد که می آیند و می روند. گاهی هم نخ چشمانش را  به اندام رهگذری گره می زد و تنها با صدای لقیموزاییک در زیر قدم های رهگذر، این گره وا می شد  .تا شب کارش نشستن روی نیمکت بود. بارها با خود فکر کرده بود که اگر آین قدر که روی این نیمکت هرزه نشسته بود، روی نیمکت مدرسه می نشست، حالا برای خودش نویسنده ای شده بود. اما امروز حالش درست نبوذ. باید بساطش را زودتر جمع می کرد. خودش هم نمی دانست چه مرگش هست. کارتن های خالی از موز، تا از کتاب ها پر شدند گردن پسر هم آنقدر روی شانه اش کج شد تا میوه فروش سر خیابان امانتدار پسر باشد تا فردا.

پسر از کوچه های سرد و تاریک یکی پس از دیگری عبور کرد. تازه اول شب بود و می توانست تنش را به تن هم جنسانش بمالد و راه را برای خودش باز کند. محله های قدیمی و خاک زده عادت داشتند که این موقع پسرک خسته و درمانده را ببینند که پاشنه کتانی سفیدش مثل بخت سیاهش خوابیده. صدای سریدن کفش های چرکش روی زمین، گربه های فرو رفته در دل زباله های حال بهم زن را وادار به تکان خوردن می کرد. کوچه ها مثل روده پیچ می خوردند تا صاف به به بن بستی دالان مانند می رسیدند که در تک لنگه ای چون سوراخ مخرج انتظارش را می کشید. کسی اهمیتی به او نمی داد. در باز بود و اتاقکی تاریک انتظارش را می کشید. کفش هایش را بدون رودرواسی از پا در آورد و وارد اتاق تاریکی شد.حرمت مادر و قداست عبادتش مانع از آن نشد که با هوای نسبتا گرم اتاق هم بستر نشود. دراز کشید و انگشتان دستهایش را زیر موهای خاکستریش قفل کرد و منتظر ماند. چشمش به پرده سقف افتاد که روی تیرهای چوبی کشیده شده بود و از لطف دود سیگارهای شبانه، رنگ دندانهای میوه فروش سر خیابان را گرفته بود.

مادر تسبیح نباتی رنگ را دستش گرفت و دانه های درشتش را یکی یکی روی هم ریخت. مثل تمام بدبختی های پسرش که روی هم ریخته شده بودند. ذکرش را که تمام کرد آهسته بلند شد و متکای سفید را زیر سر پسر دستفروشش چپاند. قفل دستان پسر باز شده بود و بی اختیار روی سینه اش آرام گرفته بود. مادر اتاق را روشن کرد.

زنجان

90/2/25