خاطرات
وقتی می خواهی چمدانت را ببندی لَختی درنگ می کنی، چیزی کم دارد. چیزی را جا نداده ای لای این همه خرت و پرت هایی که می دانی تا چند سال دیگر حتی رنگشان را هم به یاد نخواهی آورد چه برسد خودشان را. اطرافت را نگاهی می اندازی و قاب عکسی روی میز، خاطر منگت را آشفته می سازد. همیشه اینطور بوده است. باید چیزی باشد که تکانت بدهد.
خاطراتت را جا می گذاری. یعنی جایی نداری که با خود ببریشان. میگذاری همه شان را روی طبقه رویی کمد. جایی که قرآن است. خدا نگهدار خاطراتت خواهد بود.
می نشینی روی صندلی اتوبوسی که صدای قار و قورش اعصابت را به هم می ریزد. دوست داری سرت را بچسبانی به شیشه و فکر کنی، اما لرزش شیشه، موهای دماغت را سیخ می کند و دماغت می خارد. انگار برای فکر کردن ساخته نشده ای یا شاید شیشه برای فکر کردن ساخته نشده. سخت است تمیز این دو.
ناگهان تمام خاطرات جامانده ات جلوی چشمانت ظاهر می شود. بو، رنگ، طعم... همه چی واقعی است. جلوی چشمان نیمه بازت، لب دخترکی روی لبانت جا خشک می کند و قدری بعد تر می شود لبان ترک خورده ات. طعم انار می دهد. حق انتخاب نداری و چه اجبار عاشقانه ای است خلسه ای که هر دم رنگ تو را هم چون رنگ لبان اناری دخترک، سرخ می کند. بگذار تا روی لبانت چرخی بخورد و هنوز دماغت میخارد. انگار شیشه این بار خودش را به سرت چسبانده باشد. و چشمت باز می شود و دماغت را میخاری. دختری در کنارت نیست جز مسافری که طعم لبانش بوی سیگار بهمن را می دهد. این را از بوی لباسش می توان فهمید پیش از آنکه با لبان یک مردرا بوسید.
به خانه می رسی و می مانی که چه کنی با دلتنگی هایت. چمدانت را باز می کنی. خشکت میزند. نه از پیژامه ات خبری هست و نه از حوله کهنه ات که پرزهایش همیشه روی تنت جا می ماند. چمدانت پر است از خاطراتت که قرار بود خدا نگهدارشان باشد. بازشان می کنی و یکی یکی میچینیشان روی طاقچه کنار قرانی که قرار است نگهدارشان باشد.
برهنه می آیی و می نشینی مقابل خاطراتت. تنت را شسته ای و چمدانت خالی از لباس بوده است. یاد اولین روز خلقتت می افتی که لباسهایت در باغی جا ماند و تو آمدی و مادرت خندید و پدر بوسیدت. زل می زنی به طاقچه و خاطراتت. تن عریانت را هدیه می کنی به خاطراتت. خود را می سپاری به آنچه که امروز در آغوشت نیست و تنت هنوز عریان است. بگذار تا لبانت آتش بگیرد.