کهنه غزل
راست می گفت. همیشه راست می گفت و من کمتر باورشان می کردم. می گفت که تا غزلهای شاعر، تازه و جوان هستند محترمند. باورم نمی شد. مگر غزل هم کهنه و پیر می شود. مگر می شود از غزلی خوشت بیاید و چند وقت دیگر حالت هم بهم بخورد که بگویی غزل مورد علاقه ات کدام بوده ؟
ولی حالا باورشان می کنم. غزلهای کهنه، اعتباری ندارند و حرمتشان زیر پاهای معشوقه، شکسته خواهد شد. شاید برای این است که دیگر این غزلها وامدار چشمهای معشوقه نیست.
یاد واقعه حلاج افتادم که به شبلی و کاهگلی پرت شده از سویش خرده گرفت که یا شیخ، این جماعت که سنگم می زنند، نمی دانند و تو که می دانی چرا می زنی ؟
شاید غزلهایم کهنه شدند. شاید عمر شاعریم با رفتن چشمهایت، پایان یافت. شاید خورشید احساسم پشت کوه سنگی غرورت، غروب کرد. اما
معشوقه روزهای عاشقی ام؛
جماعتی که پا بر غزلهایم می گذارند، نمی دانند و تو که می دانی چرا خردشان می کنی ؟!
معشوقه روزهای جوانی ام؛
غزل میراث شاعریست که غریبانه در سینه تنگ و سنگ معشوق خاک شده است. حرمت نگه دار.