آرام و موقر در ایستگاه اتوبوس ایستاده بود. چیزی فراتر از یک حس دلچسب صرفه جویی در هزینه ها وجودش را قلقلک می داد که باعث شده بود پی اتلاف وقت را به تن نزارش بمالد. قدش دقیقا هم اندازه تابلوی بیمار و رنگ پریده ایستگاه بود و هردوشان انتظار واحدی را داشتند !

به سختی توانست خودش را روی صندلی شکسته اتوبوس بنشاند. اندکی یقه پوسیده و نخ نمای پیراهنش را گشاد کرد تا جریان هوا از شیشه باز شده مقابلش به اندام زیر لباسش تجاوز کند. احساس رضایت خاطر آمیخته با غرور کاذب در چهره سبزه و کامل تراشیده اش نمایان بود. زمان برده او بود و طلا به حساب نمی آمد!

به چشمان دخترک زل زد. شاید دخترک هم به او زل زده بود. فلسفه سنگینی بود و برایش تقدم و تاخر نگاه، بی اهمیت بود. ویترین های سرد و بی روح مغازه های بیرون از اتوبوس، تشویقش می کردند تا چشم از دخترک برندارد. مانند ماردیده شده بود، میخکوب و بی تحرک. زیبایی داشت از چشمان دخترک بالا می رفت.

"عاشق کور است". این را بارها پدرش در گوشش خوانده بود. اما کاش عاشق پیش از آنکه کور شود، کر می شد. صداهای اطرافیانش مانع از تمرکزش به قطب یخی چشمان دخترک می شد. صدایی بی تعارف و اجازه وارد گوش نمناک و چربش شد: " چشمهایش با من بازی می کند. لبخندش پر معناست. دوستشان خواهم داشت" . باور نمی کرد. صدا از جانب جوانی بود که کنارش آرام نشسته بود و در خیالش با دخترک عشقبازی می کرد. ناگهان نخ صداها با یکدیگر آمیختند و طناب سرسام پسرک را حلق آویز کرد: " چشمانش زیباست. لبخندش پر معناست. دوستشان خواهم داشت ". اتوبوس، صندوقچه اصوات سرگردان بود و دخترک همچنان با چشمهایش، بی مهابا به پیش می تاخت.

از اتوبوس پیاده شد. حالت تهوع امانش را بریده بود. انگار صبحانه چرب و نرم داشت کار دستش می داد. هیچ وقت این قدر از چشم و زبان چرب گوسفند متنفر نشده بود. باید معده اش را خالی می کرد. آرام کنار جوب زیر سایه درختی نشست. انگشتش را در حلق فرو کرد. یاد چشمان دخترک افتاد.

کوچه خالی بود و تنها مگس های بی ناموس بودند که بر روی تکه های جویده نشده چشم دخترک، جفتگیری می کردند.