میدونم که میدونن
کمی عرق خورد. مزه گسی داشت . عاشق تلخی اش بود. وقتی که خوب مست شد دستش را به گردن دختری زیبا انداخت که کنارش نشسته بود و داشت خود را برای یک اتفاق نزدیک و مکرر آماده می کرد. داغ شده بود انگار که مثل همیشه نیست. شراب تلخ ، دختری زیبا و اندکی سکوت، نزدیکی را راحت تر می کرد. ناگهان همه چیز از ذهنش پرید. صدای مکبر بود که می گفت : " کذالک الله ربی، قنوت ". عرق ، عریانی تن دختر و نزدیکی خیالی، ناگهان تبدیل به محراب، سجاده و مهر شد. پیشنماز حواسش به نماز نبود.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 20:6 توسط مرتضی کرمی
|