خیلی وقت است که دیگر شب ها پای پنجره نمی نشینم. شب ها برایم خالی است. انگار نه بادی است که لای شاخه های درختی بپیچد و سایه ای از توهم را بر زمین نقش بندد و نه مرغی که گاه گاه ناله ای سردهد.

شب موجود خیالی است که انگار مدتی می شود که دیگر کنارم نیست. شب بیداری هایم بیشتر شده است اما نه به خاطر شب. کارهایم به اجبار در شب راه خویش را می پیمایدو مرا نیز بر گرده شترش سوار می خواهد.

دیگر صدای تار و تنبوری نیست که مرا با خود پای پنجره کشاند و یا روی تختم دراز کند و افکارم را چون دودی به هوا بفرستد و هرچه که اوج می گیرد کمرنگ تر شود.

اینجا دیگر شب ندارد. همیشه روز است . همیشه هوا روشن است و نیازی به توهم نیست. اینجا من چراغها را خاموش می کنم که شاید شبی بسازم از روی تصنع که می دانم ناپایدار است و تلخ. شمع ها دشمنم شده اند و پروانه ای نیست که بالی بسوزاند.

هنوز حافظ کنارم جامانده و می توانم روزی را شب کنم با غزلش. فاتحه ای نثار می کنم و می گشایمش :

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

چون صبا با تن بیمار و دل بی​طاقت

در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی

به هواداری او ذره صفت رقص کنان

تازیان را غم احوال گران باران نیست

ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون

 

راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

به هواداری آن سرو خرامان بروم

با دل زخم کش و دیده گریان بروم

تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

همره کوکبه آصف دوران بروم