درست آن ور خیابان کنار درخت تازه به بار نشسته ای، بساطش را پهن می کند. بساط که چه عرض کنم، سنگهایی است که هربار به کوهستان می رود و برمی گردد با خود برای فروش می آورد. سنگها عمدتا صیقلی هستند و احتمالا جایی که برای تفریح آخر هفته می‌رود، ساحل رودخانه است و یا او، خود سنگ شناسی زبردست! من دخترک سنگ فروش را می شناسم. زیباست و البته کمی حوصله بر! حوصله بر است واقعا! وقتی که می تواند ساعت‌های متوالی آن ور خیابان بنشیند و تنها و آرام، به سنگهای چیده شده روی بساط آبی رنگش زل بزند و حتی دادی نزند برای گرم کردن بازار سرد سنگهایش و یا موهایش را به بیرون از روسری ساده اش، تاب ندهد بیرون و با چشمهای غزالش، آدمهای خیابان را نخورد و با دماغ و دهنش، برای بچه های نشسته روی بغل مادرانشان توی اتوبوس، شکلک در نیاورد، حوصله بر است. مهمتر از این‌ها، برای منی که این ور خیابان دارم حسابی وراندازش می کنم و لذت میبرم از دیدن بی منظورش، حوصله بر است!!! اصلا هر زمانی که بتوانی بی دغدغه بشینی و کاری را که دلت می خواهد انجام بدهی و کسی نه منکرت شود و نه معروفت!، بسیار خسته کننده و حوصله بر خواهد بود!

سیگارم را از توی جیب پیراهن آستین کوتاه تابستانیم در میاورم. همچنان به چهره زیبایش، دستان کشیده اش و به موهای زیر روسری اش زل می زنم. کلا زل زدن را دوست دارم چون بنظرم تنها شگردی است که می تواند سم حوصله بر بودن یکی را خنثی کند. تو می توانی ساعتها و یا حتی سالها بنشینی رو به روی یک تکه قالی ابریشم، یک گل اسیر در گلدان و یک ماهی ساکت درون تنگ آبی، و زل بزنی به همه شان و حتی پلک هم نزنی. آخر داری لذت میبری از این همه حوصله بر بودن یک قالی و یک گل و یک ماهی! آه که چقدر من عاشق اینم که با سیگار روشنم، درست زل بزنم به اندامت، آرزوی هر ساله من!

سیگارم را روشن می کنم و صدای بچه ای را می شنوم که دارد میخندد، آدمهایی را می بینم که دارند توی پیاده روی سنگی کنار خیابان، خورده می شوند و موهایی که از زیر روسری عقب رفته روی سیمای زیبایی آبشار می شوند و دخترک سنگفروشی که دارد داد می زند: "سنگهای تزیینی کار دست، کسی نمیخواد؟!"!

خیلی وقت است که سیگارم خاموش شده است و من مثل چوب آفت زده ای زل زده ام به دخترک سنگفروش زیبای آن ور خیابان، که چه داد بزند و چه داد نزند، همیشه حوصله بر است و می شود ساعتها و حتی سالها، نشست رو به رویش و زل زد به چشمهایی که رنگش، با همه رنگها فرق می کند و سنگهای توی بساطش، گواه سنگین دلی اش هستند! 

 

مرتضی کرمی "خرّم"

شیراز 

31 شهریور 1400