قهوه ام دارد توی لیوان سرامیکی منقش سرد می شود و بوی تلخ قهوه دارد بی اثر می شود. بهترین زمان برای سر کشیدن این حجم از قهوه تلخ، همین موقع است که سردیش از تلخیش کاسته است. چه جالب! سردی از تلخی می‌کاهد! 

کتابی از طبقه ماقبل آخر کتابخانه بر میدارم و مقدمه اش را مطالعه می کنم. مترجم حسابی کوشیده است تا به زعم خود با بهترین توجیهات و توضیحات، اثر مولف را بهترین و نابترین اثر مخلوق بشر معرفی کند که این تقلا نه در جهت بالا بردن اندیشه های مولف که برای رهایی از انتقاد منتقدینی است که قطعا مترجم را یک احمق خواهند نامید در انتخابش که کسری از عمر خود را در این فعل بیهوده گذرانده! زیاد تلاش می کند و با هر پاراگراف، بیشتر میفهمی که منتقدین، صادقترند!

کسری از عمر من هم در لابلای خطوط کتاب می گذرد و چشمانم خسته که می شود تصمیم میگیرم که نظاره بر مرگ مترجم را که همراه با رقص عجبیبی است، متوقف نمایم و دوباره چشمانم را ببندم و بروم در فضایی که دوستش دارم. فضایی که بوی تو را می دهد و خبری از کتاب و قهوه نیست! 

تو انگار زیبای مطلقی و خوب غایی! اندیشه ام را می توانی مانند آن پسر بچه ای که با شلوارک قرمز، مادرش برای خرید بستنی راهی خیابانش کرده، سیر بدهی در آفاق... از این مشرق به آن مغرب ! و چه زیباست زمانی که تو نوشته هایم را بخوانی، نغمه هایم را نجوا کنی و شعرهایم را به کودکانت بیاموزی تا همیشه در کنارت باشم بی آن که باشم!

چشمانم را باز می کنم، قهوه را بالا می کشم. با دستمال کاغذی کوچکی گوشه لبم را پاک می کنم و سیگاری آتش می کنم. این حقیقت محض است که نیستی و این مَجاز مطلق است که هستی! و من اصرار دارم بر اثبات بودنهای تصنعی بر نبودنهای حقیقی مانند همان مترجم کذایی که عمری را گذرانده در این اثبات! ولی هرچه که هست قهوه غم تو همیشه داغ است و چیزی از تلخی اش، کم نشده!

 

م. کرمی "خرّم"

27 اردیبهشت 1400

شیراز