آرزو
کنون که دوری و با من وفا نخواهی کرد
چرا کبوتر دل را رها نخواهی کرد
ز هر که دل به تو دادست جان گیری
تو عادلی و اصولاً جفا نخواهی کرد!
علاج زهر نگاهت، کلام شیرین است
تو درد بینی و هرگز دوا نخواهی کرد
من آهو ام که به چنگ خیالت افتادم
تو شیر شرزه عشقی. رها نخواهی کرد
خیال خام محالی، محال خام خیالی
تو عهد بسته خود را ادا نخواهی کرد
تو آرزوی منی تا ابد. خدا داند
ولی مواجهه با من چرا نخواهی کرد؟!
فی البداهه
م. کرمی
شیراز
۹۹.۰۴.۱۷
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۹ ساعت 13:57 توسط مرتضی کرمی
|