از سر اجبار روی صندلی کارم لم می دهم.  صندلی جای خوابیدن نیست.  ناگهان و بی اراده،  دستهایم یک دیگر را عاشقانه بغل میکنند و کف هر کدام زیر آرنج دیگری محکم میگرد. انگار تا ابد پیوند میمونشان،  پابرجاست...  ناگهان،  سر،  این زمخت دور از عشق،  این عاقل بی محبت،  میانشان قد علم میکند و روی پل ساعدها،  آرام می نشیند. و من آهسته پلکهایم را می بندم تا خوابم ببرد.
خنکای صبح است و هیچ انسان عاقلی این دم فرحبخش صبح را با چشمانی که به اجبار مانند پسرکان بالغ که به نماز می ایستند،  بر پاست از دست نمی دهد.  و چه تصمیمی شیرین تر از خواب در زمان کار و چه لذتبخش است نافرمانی مدنی!

ساعتی می گذرد...  خوابم ساکن شده و می توانم اندکی پلکهایم را باز کنم.  پلکهایی که مثل لحاف روی چشمان را پوشانده.  چشمانی که مثل زن باردار،  پف کرده اند و خبر از تخمی دارند که باید جوانه بزند در میان حجمی از گوشت و عصب.
بیدار میشوم و سیگاری آتش میزنم تا خوابم را دود کند و ببرد هوا.  الان زمان کار است.  چند ساعت مانده به اتمام کار...  و این قصه هر روز مرغی است زیرک که به دام افتاده

ایلام
سیزدهم شهریور نود و هشت
م. کرمی خرّم