سرم لای کتاب است. دارم خط به خط کتاب را مثل شانه ماشین بافندگی قدیمی با سرم طی می کنم. اصولا با هیچ یک از مناطق ذهنیم - جمع منطق - جور در نمیآید متن کتاب. نویسنده تنها تلاشی که کرده نان را در بزاق چسبناکش جویده، نرم کرده و سپس با دستان کثیفی که بوی روغن سوخته می دهد تقلا می کند که لقمه متعفنی را نه به حلقت که به دَماغت - یا دِماغت (بسته به نظر خواننده) - فرو کند و در نهایت عبارت "شکرا جزیلا" را به صوت خوش از نایت طلب کند.

کتاب را می بندم و روی میزم میگذارم. شاید زمانی،گرسنگی چنان به روحم فشار آورد که لبخندزنان، طلب لقمه چندش آور از آن نویسنده بیمار کنم....

اصولا فکر کردن بهتر از فکر نکردن است و نوشتن از هر دو بهتر. کاری که می کنم این است که بروم لب پنجره، به ساعتم نگاه کنم و به وقت شرعی شهری، سیگار آتش بزنم و به یاد دوست - کسی که اکنون کنارم نیست - کمی سبک شوم. لعنت به آن که فراق دوست را در قالب "دوری و دوستی" توجیه کرد... البته شاید بی تقصیر باشد کسی که از علائم نگارشی بیخبر باشد. صدبار با خودم کلنجار می روم، سبک سنگین میکنم و نهایتا به نتیجه منطقی می رسم که به ذائقه ذهن پریشانم خوش آمده است. قطعا جمله این بوده:

"دوستی و دوری؟؟؟"

صد البته هیچ دوستی نه از خاطر و نه از دل بیرون می رود. آن چه که در ذهنم باقیست بوی عطرت، صدای گرمت، قدمهای وزینت و آرامش نگاهت و صد البته قولی است که در آخرین باری که دیدمت، از تو گرفتم؛ "بازگرد!"

 

م. کرمی "خرّم"

25 اسفند 96

ایلام