در پارک نشسته ام. دقیقا روی نیمکت فلزی سبز رنگی در کنار حوض بزرگ وسط پارک. چیدمان نیمکتها به نظر نظم خاصی ندارد. در هم و برهم است. حتی روی یک نیمکت، نیمکت دیگری گذاشته اند. مگر می شود؟ !!چشمانم را می مالم... نه . هیچ نیمکتی روی نیمکت دیگر نمی ایستد. اشتباه کرده ام. از توی جیب کتم یک سیگار تازه نفس خارج می کنم. آتشش می زنم و همانطور که گوشه لبم گذاشته ام و بی تکلف و بی احساس دارم به هیجان می آورمش و دود از کله اش بلند می شود، یکی از دستانم را به پشت نیمکت می اندازم و با دست دیگرم، فیلتر سیگارم را لای انگشتانم میگیرم. واقعا حس غریبی است. وقتی مردی در پارکی کنار حوض آبی بر روی نیمکت سبزرنگی نشسته باشد و عمیق پک بزند و دود سیگارش را عمیقا حواله کند به کُنه آسمان و چشمانش یکی را دو تا ببیند باید باور کنی که مرد خسته شده است. باید بدانی که سبد آرزوهایش آنقدر سنگین هست که دیگر حال برداشتنش را نداشته باشد.

"پس در انتظار روزى باش كه آسمان دودى نمايان برمى‌آورد كه مردم را فرو مى‌گيرد؛ اين است عذاب پر درد" (1)

چشمانم را می مالم. سیگار خیلی وقت است که تمام شده است و از شلوغی پارک هم کمی کم شده است. خوبی پاییز آن است که هوا تا تاریک می شود مردمان مانند مرغان اهلی محلی سرعت به لانه - خانه - هایشان می خزند و مانند همان مرغها، می خوابند به امید فردایی دیگر... . ساعتم را نگاه می کنم. از 9 رد شده و باید آرام آرام به خانه بروم.

همین که بلند می شوم تا راه بروم دستم را میکشی که یعنی بنشین. نگاهت می کنم ... ماتم می برد. تو قرار نبود اینجا باشی ... دستم را آرام می کشم از دستت. هنوز یادم نرفته که نیمکت دو طبقه در آنی با مالیدن چشم به نیمکتی واحد مبدل شد. گویا مغزم معیوب است و از یک جسم واحد دو تصویر در ذهن احساس می کند. حتی بر بُعد هم گویی غالب شده است این نقصان شاعر. و تو آرام مرا در آغوش میکشی و من می دانم که این ذهن معیوبم دارد تو را به تصویر می کشد. این تو نیستی و تنها حجم خالی از اکسیژن و ازت دارد برای من جان می گیرد، دست می شود، عاطفه می شود و تو می شود! و من باور نمی کنم. حوض پارک پشت سرم دارد مثل چرخ و فلک به دور خودش می چرخد. نیمکت ها دارند می رقصند و سیگار لای دستم خشکش زده. و من مغلوب تو می شوم. مینشینم با آن که می دانم این، تو نیستی ولی چه تفاوت دارد. تشنه به سراب خوش است و تو سراب منی. چون دودی نمایان فرا میگیری‌ام و آن گاه من می گویم و تو میگویی و ساعت ها میگذرد ...

بر می خیزم. خودم را تکانی می دهم. موقر می ایستم و موهایم را مرتب می کنم. پارک سر جایش است. حوض از آب پر شده و تک و توک عابرانی را می بینم که در مسیر همیشگیشان از پارک رد می شوند. من آرام و بی حواس دارم راهم را از لابلای برگهای پاییزی می جویم و صدای تو را از ذهن می گذرانم که گفتی " چقدر شکسته شده ای" و من گفتم " چقدر دوری!" ...

 پی نوشت:

(1) آیات 10 و 11 سوره دخان

مرتضی کرمی "خرّم"

30 مهر 96

ایلام