دیشب خوابش را دیدم. خیلی خیلی آرام و محجوب همچون گذشته روبرویم نشسته بود و چشمانش همچون گذشته در نظرم به سبزی می گرایید. لبخندی کوچک بر لبهایش بود و همین لبخند توانسته بود اندکی لپهایش را هل دهد و جا روی صورت گندمگونش وا کند. چال قشنگی رو صورتش جا مانده بود مانند جای انگشت فرشته ای که از غفلت خدا استفاده کرده بود و ناخنکی به گل‌مایه این مخلوق لطیف و ظریف زده بود.
صورتش را دوست داشم دید بزنم بی آنکه متوجه شود و هر لحظه که تندر نگاهش ابر نگاهم را می‌درید، سریع چشمانم را مثل نوعروسی که بعد از عشقبازی، خود را از آغوش مرد هوسبازش می جهاند، از او بر میگرداندم. لذتی زاید الوصف و لایزالی داشت آن نگاههای دزدانه و چه چیز خوشتر از آن که بدانی معشوقت میداند که میبینی‌اش ولی در چنته چیزی ندارد که معترضت شود حتی به اخمی و چشم‌زهری.
باری ای نگار زیباروی و ای غزال نازک‌پای، دیگر مگرت به خواب بینم!

م. کرمی خرّم
ایلام
۱۵ شهریور ۹۶