توی اتوبوس نشسته ام. مسیرم جوری است که باید به ناچار مغازه های بنجل فروشی حاشیه خیابان را ورانداز کنم و هر از گاهی چشم در چشم خریدار، مغازه دار و یا عابری خسته شوم که گوشه ای از چرخ زندگیش می لنگد و تمام خط دید من با او، می شود همدردی پنهان و گذرای یک سواره و پیاده.

اتوبوس می ایستد سر ایستگاه و دو جین آدم بی مصرف - به غیر از اکسیژن - به داخل اتوبوس هجوم می آورند. اصولا فقط انسانهای بی مصرف هستند که این موقع از روز - ساعت سه بعد از ظهر روز سه شنبه - سوار اتوبوس می شوند. اصلا هیچ منطقی برای این حرفم ندارم و دوست دارم خودم هم بی مصرف باشم. از این جنس آدم ها که تمام دغدغه شان خوردن و خوابیدن است بدون اینکه چیزی به دفتر عالم، یادگار بگذارند و آخرشب اگر رمقی داشته باشند، آتش هوسی را در میان آغوش همسرشان - زن یا مرد - روشن کنند و پاسی از شب، عرق کرده و بو داده زیر ملافه‌ای خنک تا خود صبح بخوابند بی آن که ذره ای به آن پارچ نیمه آب بالای سرشان چشم طمعی داشته باشند.

اولی کنارم می نشیند... بوی عرق دارد حالت تهوع بمن هدیه می کند. چه خوب می شد اگر میتوانستم سرم را به داخل کتم می کشاندم و با صدای بلند هق میزدم مثل زنی که هفته های اول حاملگیش را می خواهد اینچنین به سر مادر شوهرش بکوبد! آرام سایر جمعیت را دید می زنم که هر یک در جاهای خالی نشسته اند و تک و توکشان ایستاده و با افتخار - از روی باد سینه و چشم‌های مصمم - میله ظاهرا تمیز اتوبوس را دست گرفته اند.

همه شان دارند نقش بازی می کنند... با هم دیگر لفظ قلم حرف می زنند، برای یکدیگر سر خم می کنند و البته تعارف حساب کرایه هم که دیگر سر جای خود است. بغل دستیم روزنامه دستش است و دارد صفحه سیاسی آن را می خواند. همین علاقه به سیاستش دارد آزارم میدهد. ورق می زند صفحه علمی روزنامه را با هیجان از بالا به پایین، چشم می دواند و من حاضرم شرط ببندم که این بابا، حتی مدرک سیکلش را با پول گرفته البته اگر خیلی خوشبینانه به قضیه نگاه کنیم.

همه شان توی جیب هایشان خودکار دارند ... البته یکی شان هم که رو به روی من نشسته، خودکارش توی جیبش بالا آورده و جوهر آبی رنگش خیلی خوب به چشم می زند. عینک خوش فرمی به صورتش است و علیرغمی که دوست دارد وجه بالایی داشته باشد، ولی نمی تواند. چشم‌هایش زیادی ضعیف است و کور خوانده!

زنی از انتهای اتوبوس با لحنی دلربایی صدا می زند: آقای عزیز نگه دار و با ترمز اتوبوس به جلو پرتاب می شویم. هم زن و هم راننده بی شعور هستند. آخر چرا باید اتوبوس خارج از ایستگاه و با یک صدای رعشه برانگیزی که ملافه خنک را به یاد هر کسی می اندازد چنان ترمزی بزند که همه آدم های بی مصرف توی هم وول بخورند!

اتوبوس کم کم دارد به مسیر من نزدیک می شود. بلند می شوم و اول پا روی کفش واکس خورده بغل دستیم می گذارم و بدون اینکه ذره ای شرمگین شوم از جایم بلند می شوم. زیر لب غرولند می کند و ناسزایی هم می گوید. با فشار از میان مسیر مسافران بی مصرف، راهم را باز می کنم و حتی چشم در چشم مرد عینکی خودکار به جیب - که می خواهم عمق نفرتم را ببیند - از ردیفهای صندلی های ترک خورده و چرک پیش می افتم و از اتوبوس پیاده می شم. البته راننده را هم در قلبم فحش رکیکی می دهم و متعجبم که چرا همه آدمهای بیشعور دنیا دقیقا راس ساعت سه بعدازظهر روز سه شنبه همه باید یک جا دور هم جمع شوند....

 

م. کرمی "خرّم"

گچساران

20 اسفند 1395