توی فضای نیمه روشن کافه‌ای نشسته ام. روی میز قهوه‌ای رنگی که با پارچه گلدار به سبک عاشقانه‌ای پوشانده شده، دفتر آبی رنگم را کنار فنجان سفیدی که پر از قهوه سیاهی است جا داده ام. بوی تلخ قهوه ضربان قلبم را تشدید می‌کند. در کافه ای که من دوستش دارم دودپراکنی آزاد است. انگار همه می آیند اینجا که دود بخورند و بروند. من هم مثل همه آن مردمان دود دوست کنار پنجره کافه نشسته ام و هوای عصرگاهی بیرون را تماشا می کنم. سیگارم را آتش می زنم و با دستی خم به دهانم می رسانم و پوک عمیقی می زنم تا دود سیگارم به مشام دود دوستان برسد! هوای غزل کرده ام و فی البداهه می گویم: 

غزل برای نگاهی که بی تجمل بود

و چشم سبز غزالی که بی تحمل بود ...

آرام آرام قافیه ها بی رودروایستی از ذهنم بیرون میآیند... اول کمی لرزان لرزان تا در قالب غزل جا بیفتند... چشمم به میز روبرویی قفل می شود. انگار غزل مجسم شده است در برابر شاعری عاشق پیشه که روزگاری با غزلی، صید غزالی می کرد!

دخترک روبروی من آرام و متفکر نشسته  است. اینجا برای او جای دنجی است برای تنها ماندن و شاید قرارگاهی برای دیداری  عاشقانه باشد... مضطرب است .. انگار کسی حرفی گفته باشدش ... بی قرار تر از برگ زردی است که قرار است با اولین باد صبحگاه پاییزی، بنیانش فرو ریزد و زیر پای رهگذران بیخبر، خش خش کند...

دستمال سفیدی از کیفش بیرون می آورد و آن چنان در خود فرو رفته و از مکان و زمان غافل است که بی اختیار گریه سر می کند... اما آرام که جز چشمان من، احدی شاهدش نیست ... انگار زیباترین فیلم عمرت را ببینی که زیبادخترکی در آن، گریه می کند و تو می مانی که مبهوت بازی شیوایش شوی و یا داغدار غم پنهانش...

و قلبم ضربان می گیرد. لعنت به قهوه تلخ که بیشتر می کند ضربات آشفتگی دیدن دخترکی گریان در کافه ای تنها که گویا عاشقانه ترین حرفها را لابلای عاقلانه ترین تصمیماتش جا داده ...

 

روایتی از یک خاطره

م. کرمی

گچساران

15 آبان 95