دوباره پاییز از راه می رسد. پاییزی که چشم ندارد تناوری و نشاط درختان باغ را ببیند. پاییزی که دوست دارد همه را از هم جدا کند و حسرت بکارد در لابلای برگهایی که زیر پای عاشق خش خش می کند.

نمی دانم چرا پاییر عریانی را دوست دارد. انگار رفیق  کلاغ های بوالهوس بی همه چیز باغ است. دوباره درختهای باغ را عریان می کند برای سیر کردن هوس کلاغها. انگار خدا نیز هوای چشم های زاغ و هیز کلاغهای رو سیاه را دارد. کلاغهایی که عریانی اجباری درخت را به پای روسپی گری می گذارند. اما درخت-این نجیب ایستاده- همیشه معصوم است .  باور نداری؟ پس بمان و ببین که زمستان چگونه گواه روسپیدی این روسپیان اجباری خواهد بود.

 

 م. کرمی

4 مهر 95

تهران