انقلاب فصلها
اصرار می کنم که همه چیز را می دانم. حتی وقتی که چراغها خاموش می شوند و سیاهی دور چشمانم را می گیرد باز ادعای می کنم که می توانم جلوی پایم را ببینم. حتی گامهای بسیار کوتاه و پنگوئن واری که با چشمهای باز و کور هم بر می دارم نمی تواند گواهی باشد بر ندیدنم.
شب فرا رسیده و من پشت میز چوبی قدیمیم دارم می نویسم. کمی نور باریک داخل مردمک چشمهایم می شود و مرا قادر می سازد که از مغزم کار بکشم. اصولا نور باعث دیدن می شود و می توانی حتی با چشمان بسته هم راحتتر قدم برداری تا وقتی که نور نباشد.
اراده ای که بتواند ذهن مولد مرا به تکاپو بکشد جز در بند بند اندام تو نیست. وقتی که قدم برمیداری و من می توانم گام گام قدمهایت را قافیه کنم، وقتی که پلک می زنی، ردیف می سازم و وقتی که میخندی قالب می گزینم... البته باز ادعا می کنم که همه چیز را می دانم و این منم که شعر می گویم و نه معشوقی چون تو که مرا وادار به تکلم بی تکلف می کند...
خودکارم را آماده می کنم و طرحی نو در ذهنم از دوری تو می سازم. انگار که صد سال است از تو دورم و هم ذات صد سال تنهایی آن نویسنده کمونیست شده باشم:
آری! تو انقلاب فصل های جوانی منی
وقتی که با تو روزهایم بلند است و
بی تو شبهایم
م. کرمی "خرّم"
گچساران
95.03.16